.

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

پست چهل و هشتم:

_در ادامه ی پست چهل و هفتم_

وقتی که باهاش چشم تو چشم شدم،یه لبخند بهم زد و با سر سلام داد من هم در کمال بهت با سر بهش بلام دادم.بعد از دو ساعت کار کردن همه یک جا جمع شدیم و عکس انداختیم.بچه های اکیپ کم کم متفرق شدند.من که بعد از عکس گرفتن،متوجه پرواز یه پاراگرایدر شده بودم،محو تماشا بودم که چطور پرواز می کنه.همونطور که محو تماشا بودم صدای نازک زنانه ایی منو مخاطب قرار داد:سلام همسایه.شما کجا،اینجا کجا؟

اولش به لکنت افتادم ولی سریع خودمو جمع کردمو گفتم:برای من هم جای تعجب داشت که اینجا دیدمت. نمی دونم چی شد که این جمله به ذهنم اومد بعد به زبونم اومد:من دارم می رم آش بخرم.تو هم میل داری؟

_بله چرا که نه.البته به شرطی که واسه منم تو حساب کنی.

زیر لب گفتم:بچه پرو رو نگاه کن.که گفت:شنیدم چی گفتی.آره من پرو هستم ولی نه به اندازه ی اون پرستاره.

_حالا اون پرستار یه چیزی گفت.

_مگه پرستاره چی گفت؟

_هیچی.مهم نیست

همونطور که باهم حرف می زدیم اومدیم پایین.ازش پرسیدم:خب چه آشی سفارش می دی حاج خانوم. برگشت و با تعجب و اخم ساختگی منو نگاه کرد و گفت:بهم نگو حاج خانوم.اونوقت فکر می کنم کل موهام سفید شده.سریع خودمو جمع و جور کردم و گفتم:متاسفم.

_حالا خودتو نارحت نکن.بدو آش رو بخر که گرسنمه.

دوتا آش رشته خریدم و نشستیم تو چمن و خوردیم و کلی حرف زدیم.من هم اینقدر ازش بایت اون شب عذر خواهی کردم که از دستم حسابی نارحت شد.آخر سر برگشت و گفت:من نباید اینو می گفتم.ولی خیلی ازت ممنونم که منو بردی درمانگاه و هزینه هاشو هم پرداخت کردی و اصلا به روم نیاوردی. سوار تاکسی شدیم و رفتیم مجتمع.

ازش دعوت کردم که عصر بیاد کافه.که اون هم همون لحظه قبول کرد.یکی از خوبی های این گردش و جمع کردن زباله و خوردن آش در کنار ملیکا این بود که فهمیدم ملیکا خیلی شکمو...

تنهایی های یک کافه چی...

ما را در سایت تنهایی های یک کافه چی دنبال می‌کنید

برچسب: com,io,io games,m,net,223 ammo,net framework,22 ammo,22 pistol,22 rifle, نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 10:46

صفحه بندی